بدون عنوان
سلام مامانی،
دختر کوچولوی من تب داشتی مامانی خیلی ترسید موقع اذان صبح دیدم بی طاقتی بلند شدم دیدم عسلم داغ
الاهی بمیره مامانت که تو اینجوری بیحال نباشی بابایی رو بیدار کردم اونم گفت تب داریییی منم دوییدم رفتم بالا از عمو امید پرسیدم چکار کنم عمو امید گفت استامینفون بدیم من شروع کردم پاشویت کنم بابا پژی رفت داروخانه تا رسید یکم تبت امد پایین خدارو شکر طبق روال عادی قطره رو به نحو احسنت بالا اوردی مجبور شدم شیافت کنیم بمیرم
بلاخره خوابیدی منم بیدار موندم یوقت خدا ناکرده دوباره تب نکنی خدا همه نی نی های مریض و شفا بده امیین دوست دارم دخترکم ![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بدون عنوان
